|
یه سلام به تمام دوستای گلم اول باید به شما دوستان گلم این عید باستانی رو تبریک بگم و براتون آرزوی موفقیت و سرافرازی کنم که نمیکنم چون موفقید و خواهید بود + نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 10:42 توسط نارملا جون |
پیرمرد و دریا با تشکر نارملا
+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 13:43 توسط نارملا جون |
به نام آنکس که آموخت عشق چیست ولی رسم جدایی را نیاموخت...
گریه ام میگیره... بندازی فعلا دلم برات یه ذره شده... + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 19:42 توسط نارملا جون |
شب بود ولی انگار تازه داشت بیدار میشد شاید... + نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386 11:51 توسط نارملا جون |
سلام بچه ها بچه ها من الان این متنو به پایان میبرم و برای تک تک شما عزیزان آرزوی سلامتی و سر افرازی دارم + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 22:8 توسط نارملا جون |
لحظات آخر "ورونیکا" + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 8:23 توسط نارملا جون |
امروز میخوام سرگذشت یکی از بهترین دوستامو براتون بگم در واقع خودش خواسته بود و میخواست نظرات شما دوستان رو هم بدونه ... یه پسری رو در نظر بگیرید (دوستم) که بچه ی به فرض رشته و 24 سالشه و دانشجوی رشته ی دندانپزشکیه و جزء بهترین دانشجوهاست وجذابیت خاصی با چشمای آبی و موهای روشنش بین دخترا ایجاد کرده حالا یه خانومی رو در نظر بگیرین که اهل سمنان هست و 20 سالشه و داره در رشته ی الکترونیک درس میخونه و یه دختر خوب و مهربونی از یه خانواده ی تحصیل کرده است ولی این آقا پسر ما تک پسر و بچه ی خوبه تو کل فامیله و از همه لحاظ باحاله . . . نمیدونم این آشنایی از کجا شروع .از اینترنت؟دیدن متقابل؟مزاحم تلفنی؟ ولی به هر حال این دو جوان عاشق هم شدند و حالا از راهی که آشنا شدند قرار ازدواج گذاشتند این آقا پسر بعد از اینکه به مادرش میگه قصد چنین کاریو داره مادرش عصبانی میشه و اجازه ی حرفی رو بهش نمیده و تلفن اتاقشو قطع میکنه و این آقا پسر به جاهای مختلفی واسه مشاوره میره ولی پای حرفش باقی میمونه دلیل خانواده اش مثلا این بود که شما 185 قد دارید و این خانوم 155 و از این بحث ها تااینکه خانواده اش راضی شدند با هم بروند سمنان تا از نزدیک خانواده ی این دختر و خودشو ببینن حالا در این بین چه دعواهایی رخ داد رو دیگه خدا میدونه وقتی که برگشتند کلی ایراد گرفتن و گفتن راهش دوره و این حرفا... و حسابی ناراحتش کردن و نمیدونه باید چی کار کنه البته من نمیگم حق با این آقا پسره کاملا چون مادرش برای همین یه دونه پسر آرزوهای بزرگی داشت که به وقوع نپیوست حالا این آقا پسر میخواد بدونه کجای کارش ایراد داره که درمان نمیشه و از شما میخواد که کمکش کنید تا متوجه بشه چه جوری میتونه به دختر رویاهاش برسه به امید آنکه رویا واقعیتی راستین یابد + نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 8:5 توسط نارملا جون |
|